تبليغاتX
...::: آهود :::...

دنیا کوچک تر از آن است
که گُم شده ای را در آن  یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مِه
    یکی در غبار
        یکی در باران
            یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف .
آنچه  به جا می ماند
ردپایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اطاقت را ...


* عباس صفاری



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


*
فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
 که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
 تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
 عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
 نان گرم آماده است
ولی
 شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
 آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
 بگذارید
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داریم

**

یک روز بیدار می شویم (توی یک گفتگوی خیلی عادی،یا توی رخت خواب با کیفِ نشئه گی یک خواب عمیق شبانه،یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد .       

می فهمیم دیگر پایین تر از این ، تحمل ناپذیرتر از این ، ممکن نیست ...

* احمدرضا احمدی
** حسین سناپور
*** به روزم AFSHIN.aminus3

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

هر کودکی که به دنیا می آید حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد ...

با باران آمدی...

پاک و آرام و دوست داشتنی ....

نفس بکش آرام و آهسته با گریه های بی امان ....

اینجا زمین است جایی برای زندگی ...

باش عاشق ....

عاشق زندگی ....

عاشق مردم ....

عاشق طبیعت ...

و زیبایی هایی را که از درون می جوشند ....

 

* تو را از امروز " هستی " می نامیم ...

* برای برادرزاده عزیزم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور و در ورای هر تجربه

چشمان تو سکوت خود را دارند

در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند

چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت .

 

کوتاهترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند

و حتی اگر همچون انگشتان ، خود را بسته باشم

برگ به برگِ مرا می توانی بگشایی

به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را

( به لمسی راز آلود و  سبک دست ) می گشاید

 

یا اگر بخواهی مرا بر بندی ، من و زندگی ام هر دو

به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم

به همان سان که وقتی دلِ گل به او می گوید :

همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.

 

هیچ چیز این جهان پیش رویِ ماست

به ظرافت شگفت تو نمی رسد

به ظرافتی که

در هر نفس وا می داردم

با رنگِ مهر ، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم .

 

نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید

تنها می دانم چیزی در من است که می داند

چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است

و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد

 

 

* ای . ای . کامینگز

* نقاشان بزرگ دنیا هم اگر می دانستند شبهایم اینگونه رنگ می گیرند ، رنگ های تابلوهایشان را به حتم از این شبها وام می گرفتند "گرم گرم ، سرد سرد" !...



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

*

آنگاه که عشق می ورزم ، در زندگی خویش قرار دارم ، آنچنان که گویی درون داستانی هستم که یکباره در آن ناپدید می شوم : دیگر تمامی توجه مرا به خود معطوف می دارد . خویشتن را آن گونه برابر نیکی می یابم که گویی پیش آمدن شامپولیون ، به خط هیروگلیف برخورده ام .تشنه نیکی ام . باری ، نیکی چنین سرشته شده که هر قدر بیشتر از آن نصیب بریم ، خویشتن را از آن بی تصیب تر می یابیم ، نیکی همان چیزی است که امید دارم آن را به روی چهره ها بخوانم . چهره به راستی انسانی ، توأمان زیباترین کاغذ و خط دنیا است: با نوشتن ، کاری جز آن نمی کنم که آنچه را به روی چنین چهره ای نوشته شده ، رونویسی می کنم . اما گاه کشف پاره ای از چهره ها هولناک است : آنچه می کنیم ، در دنیا یا آسمان بی مجازات نمی ماند . زندگی شادخورانه همواره در خطوط چهره شخص خوانده می شود ، به سان گونه ای موم یا زنگار کریه ، حال آنکه زندگی سیراب شده از نیروی معنوی ، گونه ای شفافیت نور رخشان به رخساره می بخشد . چهره خویش را به سان کتاب با خود حمل می کنیم : تصویر ( جسم ) در صفحه راست است و متن ( روح ) در صفحه چپ. هر دوی اینها به یک کتابِ دارای یک عنوان تعلق دارند . اگر به روی این زمین کودک بوده ایم ، اگر امیدی در دل داشته ایم که هیچ چیز توان ریشه کن ساختن آن نبوده است ، به سان دخترکی چندان خوشبخت که دل او در دیدگانش است ، به سان آبی که از سطل می جهد ، حتی اگر با تماشای برق چشم گربه یا تیله ای بوده باشد ، آنگاه از فاصله بس دور نیز این عالم نهان را که برخی از نویسندگان موفق به نزدیک شدن به آن شده اند ، مشاهده کرده ایم . همه چیز را به روی زمین مردمان رقم می زنند ، اما نیکی تنها آنگاه در اینجا حضور دارد که شخص پذیرای امحای خویشتن می شود . دوست می دارم آن چیزی را اختیار کنم که دیگران آن را کنار نهاده اند . به سان این جمله ویلیام بلیک : (( هیچ کاری بزرگ تر از آن نیست که بگذاریم کسی از برابرمان بگذرد )) ...

 

 

**

IN A STATION OF METRO

The apparition of these faces in the crowd;

Petals on a wet , balk bough.

                                                                                 EZRA POUND

 

لازم نیست دنیا دیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.

 

از میلیونها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم می غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد

زیبا می شود.

تلفن را بردار

شماره اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

در شلوغ ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن .

 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی مسافرند

 

این ها همه ی دقایقِ نزدیک به سه صبح هستند ، دقیقه هایی برای گندم ...

* کریستیان بوبن

** عباس صفاری

+ شامپولیون : مصر شناس فرانسوی

+ ویلیام بلیک : شاعر ، نقاش و حکاک انگلیسی



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |